بخش ۲۳ - حکایت
آن شنیدی که مرغکی در شخدید در زیر ریگ پنهان فخ
گفت تو کیستی چنین بد حالگفت هستم ستودهٔ ابدال
چیست این زه که بر میان داریبه چه معنی همی نهان داری
گفت این زه نگاهدار من استدر بد و نیک نیک یار من است
من میان بسته بهر طاعت راگوشه بگزیدهام قناعت را
گفت این گندم از برای چراستدر میان دو چیز از چپ و راست
گفت هستم به قوت حاجتمندهست حیوان به قوت اندر بند
راتبم گندمیست هر روزیاز یکی پارسای دلسوزی
هیچ بازت ندارم ار بخوریراتب روز من اگر ببری
سر فرو کرد و گندمک برکندحلقش از حلقها بماند به بند
مرغ گفتا که من شدم باریمفتادت چو من خریداری
هیچ فاسق مرا ز راه نبردزاهدی کرد گردنم را خرد
به خدایم فریفت مکّاریاین چنین نابکار غدّاری
هرکه او بهر لقمه شد پویانزود مانند من شود بیجان
کردهام اختیار غفلت و جهلزین چنین عالمی پر از نااهل
من وفایی ندیدهام ز خسانگر تو دیدی سلام من برسان