گنج

بخش ۱۷ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۳ بیت
آن شنیدی که رفت نادانیبه عیادت به درد دندانی
گفت با دست از این مباش حزینگفت آری ولیک سوی تو این
باد باشد چو بی‌خبر باشیآب و آتش چو خاک برپاشی
بر من این درد کوه پولادستچون تو زین فارغی ترا بادست
چون دل و دست همزبان دارمعافیت به چو این و آن دارم
چژک را چون نه تیغ و نه سپرستسینه مرچزک را حصار سر است
لاجرم زین کند زمین شدیارلاجرم زان حصار گیرد مار
من ز بهر تو مانده اندر کنجتو لقب کرده مر مرا ناکنج
تخم تا در زمین نمانده سه ماهبر ازو کی خوری به خرمنگاه
در زمستان سه مه بیاسایدپس بهاری چنان بیاراید
من که در خانه خود چنین باشماز پی خوان اهل دین باشم
چون همی خوانِ دانش آرایمکی ز مطبخ به سوی باغ آیم
کم از آن کز تو رخ نهان دارممردهٔ نفس را روان دارم
از بلا کنج از آن نپردازمتا ترا کنج عافیت سازم
تا دلم چون بهشت نور دهدنور تنها نه صد سرور دهد
زان همی در به رخ فراز کنمتات صد در ز عقل باز کنم
نبود نیز گرد هر کلبهخانه و کوی گرد چون گربه
بلکه مرد سخن به هر جاییچون زنان کم جهد به هر پایی
جان گوینده چون نکو گویدزاب جان روی دل همی شوید
بیشهٔ نظم را چو شیر بُوَدجان نه زین چار طبع چیر بُوَد
خود مرا نیست بی‌تو زهره و بسخیره‌رویی و بی‌خودی چو مگس
چون نه مردان طمع و پر خاشمخاره را خیره خیر چه تراشم
گورخر چون نداد کس را دستنه ز پالان و رنج بار برست
گرچه شد ز اهل روزگار جداچه کمست آخر از مگس عنقا
سوسماری که فارغست از آبچه سرِ آب نزد او چه سراب
تو مرا گویی ای خر طنّازسوی درگاه این بزرگان تاز
نکنی خدمت این بزرگان راسخت بی‌حرمتی دل و جان را
کی شود سوی لاهی اللهیعاشق تابه کی شود ماهی
زال چون ماده گاو بگذاردکی سپاس سبوس بردارد
باغ دین و خرد بُوَد خلوتپردهٔ نیک و بد بُوَد خلوت
هرکه خلوت گزید راحت دیدخلوت آمد مراد را چو کلید
باز دارد به خاصه بهر ورعکهنهٔ نو ترا ز ننگ طمع
ضد با ضد یار چون باشداشتر بی‌مهار چون باشد