گنج

بخش ۱۵ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۵ بیت
آن شنیدی که بود پنبه‌زنیمفلس و قلتبانش خواند زنی
گفتش ای زن مرا به نادانیمفلس و قلتبان چرا خوانی
چه بود جرم من چو باشم منمفلس از چرخ و قلتبان از زن
زیرکی را که دل نخواهد رنجعافیت کنج به قناعت گنج
هرکه این کنج و گنج بگذاردکس از او او ز کس نیازارد
زانکه در دهر سگ پرستانندراست چون موش آفت نانند
صدهزاران فتوح در یکدمبه بر آید ز آدم و عالم
بی‌دل و دین ازین خداوندیبه خدای ار تو هیچ بربندی
دور شو زین جهان که آنِ تو نیستچه بوی آنِ او که آنِ تو نیست
بی‌تو ایّام کارها کردستچون تو بسیار کس رها کردست
پیش از این بس که بود چرخ کبودزین سپس بس که نیز خواهد بود
بر وفای زمانه کیسه مدوزبگذرانش به قوت روز به روز
بر بُراق خرد نشین پیوستدور باش از هوای گاوپرست
چه کنی خویش خویشت اللّٰه بسهرچه زو بگذری هوا و هوس
صدق به صدق مخرقه یله کنساز کشتی به بحر در خله کن
ذره‌ای صدق به که اندر راهبجز از صدق نیست هیچ پناه
آهو از صدق اگر شود آگاهشیر گیرد به کمترین روباه
به‌اقلی بسنده کن در راهچند از این باقلی کرمک خواه
قوم موسی چو از براق خرددور ماندند درگذرگه بد
از سمند هدی گسسته چو چنگرخت‌ادبار بسته بر خر لنگ
از نهاد نهال صد سالهبیخ بر داد شاخ گوساله
از هوا این چنین بسی بینیمگسی را چو کرگسی بینی
خرمگس کم حیات بسیار آزکرگس اندک نیاز افزون ناز
مگسی با حدث قناعت کردکرگس اندر هوا شجاعت کرد
زان قناعت بضاعت و خواریستزین شجاعت شناعت و زاریست
کارت آن به کز آن رهد عاقلاُنست آن به کز آن رمد جاهل
سینه را همچو چرک ساز حصارزان سپس باش گو جهان پر مار
سینه را هرکه حصن خود سازدملک هفت آسمان بدو نازد
عمر بر مرد غمر چه فروشیدر هوا و هوس چرا کوشی
با دو چشم پر آب رخ به دل آرخندهٔ بیهده به گل بگذار
که بهین مایه از ره جد و جدّسنّت احمدست و فرض احد
طاعت ایزدی بضاعت راسنّت احمدی شفاعت را
فرض‌اللّٰه چون به جای آریعرش را سر به زیر پای آری
سنّت مصطفی چو بگزاریکافر و گبر را نیازاری
خوی خود را بدین دو نیکو کنسنّت این و خدمت او کن