بخش ۶۲ - حکایت
بود در شهر بلخ بقّالیبیکران داشت در دکان مالی
ز اهل حرفت فراشته گردنچابک اندر معاملت کردن
هم شکر داشت هم گِل خوردنعسل و خردل و خلّ اندر دَن
ابلهی رفت تا شکر بخردچونکه بخرید سوی خانه بَرَد
مرد بقّال را بداد درمگفت شکر مرا بده به کرم
برد بقّال دست زی میزانتا دهد شکّر و برد فرمان
در ترازو ندید صدگان سنگگشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ
مرد بقال در ترازوی خویشسنگ صدگان نهاد از کم و بیش
کرد از گل ترازو را پاسنگتا شکر بدهدش مقابل سنگ
مرد ابله مگر که گِل خوردیتن و جان را فدای گِل کردی
از ترازو گِلک همی دزدیدمرد بقّال نرم میخندید
گفت مسکین خبر نمیداردکین زیانست و سود پندارد
هرچه گل کم کند همی زین سرشکرش کم شود سری دیگر
مردمان جهان همه زین سانگشته از بهر سود جفت زیان
خویشتن را به باد بر دادهآن جهان را بدین جهان داده