بخش ۶۱ - حکایت
بود در روم بلبل و زاغیهر دو را آشیانه در باغی
زاغ دایم بگرد باغ درونمیپریدی میان راغ درون
بلبلک شاد در گلستانهامیزد از راه عشق دستانها
زاغ را طعنه زد که خوش گویمزشترویی و من نکو رویم
زاغ غمگین شد و برفت از دشتشاد بلبل به جای او بنشست
زاغ دلتنگ و بلبلک دل شادکودکی رفت و دامکی بنهاد
در فتادند هردوان ناکامزاغ و بلبل به طمع دانه به دام
گفت زاغک به بلبل ای بلبلگشتی آخر تو ساکن از غلغل
اندرین ره چه بلبل است و چه زاغمر فلک را چه مشعله چه چراغ