بخش ۶۰ - حکایت
خواست وقتی ز عجز دینداریاز یکی مالدار دیناری
آنگهی مالدار بیهنجارمُهر بر لب نهاده دل مردار
یک دو بارش چو گفت سایل رادمالدار این چنین جوابش داد
گفت اگر حقپرستی ای تن زندین و دنیی ز حق طلب نه ز من
گفت دین هست نیک و دنیا ردنیک ازو خواهم و ز تو بد بد
که مرا گفتهاند از پی دلحق ز حق خواه و باطل از باطل
چون تو بر باطلی و من بر حقاز تو جویم نصیب خویش الحق
زانکه نفس ارچه گوهریست شریفکار او باطل است و رای سخیف
دل بدو دادهام که حق پروردبازگردد به سوی حق پر درد
دین نیابی گرت غم بدنستزانکه کابین دین طلاق تنست