گنج

بخش ۵۹ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۴ بیت
آن شنیدی که در ولایت شامرفته بودند اشتران به چرام
شتر مست در بیابانیکرد قصد هلاک نادانی
مرد نادان ز پیش اشتر جَستاز پیَش می‌دوید اشتر مست
مرد در راه خویش چاهی دیدخویشتن را در آن پناهی دید
شتر آمد به نزد چه ناگاهمرد بفگند خویش را در چاه
دستها را به خار زد چون وردپایها نیز در شکافی کرد
در ته چه چو بنگرید جواناژدها دید باز کرده دهان
دید از بعد محنت بسیارزیر هر پاش خفته جفتی مار
دید یک جفت موش بر سر چاهآن سپید و دگر چو قیر سیاه
می‌بریدند بیخ خاربنانتا درافتد به چاه مرد جوان
مرد نادان چو دید حالت بدگفت یارب چه حالتست این خود
در دَمِ اژدها مکان سازمیا به دندان مار بگدازم
از همه بدتر این که شد کین خواهشتر مست نیز بر سرِ چاه
آخرالامر تن به حکم نهادایزدش از کرم دری بگشاد
دید در گوشه‌ای خار نحیفاندکی زان ترنجبین لطیف
اندکی زان ترنجبین برکندکرد پاکیزه در دهان افگند
لذّت آن بکرد مدهوششمگر آن خوف شد فراموشش
تویی آن مرد و چاهت این دنییچار طبعت بسان این افعی
آن دو موش سیه سفید دژمکه بُرد بیخ خار بُن در دم
شب و روزست آن سپید و سیاهبیخ عمر تو می‌کنند تباه
اژدهایی که هست بر سرِ چاهگور تنگست زان نه‌ای آگاه
بر سرِ چاه نیز اشتر مستاجل است ای ضعیف کوته دست
خاربُن عمر تست یعنی زیستمی‌ندانی ترنجبین تو چیست
شهوتست آن ترنجبین ای مردکه ترا از دو کَون غافل کرد