بخش ۶۳ - حکایت
آن سلیمان که در جهان قدربود سلطانِ وقت و پیغامبر
برنشسته بُد او به بادِ صباسوی مشرق شد او ز جابلسا
دید در راه ناگه آبخوریکِشتزاری و پیر برزگری
کشت میکرد و نرم میتندیدگاه بگریست و گاه میخندید
شد سلیمان بدو سلامش کردپیر کان دید احترامش کرد
گفت هی کیستی که دل شادیبرنشسته به مرکبِ بادی
گفت ای پیر من سلیمانمهر دو هستم نبیّ و سلطانم
زیر امرِ منست ملک زمینپری و دیو بر یسار و یمین
مُلکم ای پیر مرز بیلافستشرق تا شرق قاف تا قافست
پادشاهم به روم و چین و یمنباد را بین شده مسخر من
گفت این گرچه سخت بنیادستنه نهادش نهاده بر بادست
هرچه بادی بود به باد شودجان چگونه به باد شاد شود