بخش ۴۲ - حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی
آن بنشنیدهای که در راهیآن مخنّث چه گفت با داهی
که همی شد پی گشادِ گرهبهر بیبی به سوی زاهد ده
تا برو میوه سست شاخ شودراه زادن برو فراخ شود
چون مخنّث بدید هندو رازو بپرسید و او بگفت او را
گفت بگذار ترّهات خسانشو به بیبی سلام من برسان
پس به بیبی بگوی کز ره دردبا چنین کون هلیله نتوان خورد
چون چشیدی حلاوت گادنبکش اکنون مشقّت زادن
تو ندانستهای که خوردن کیرننگ و نامی ندارد اندر زیر
سگ اگر جلد بودی و فربهبیشکاری نگرددی در دِه
غافلند از نهادِ خود مردمهیچ ندهند دادِ خود مردم