بخش ۴۳ - اندر مذمّت بددلی و بددل
مثلست این که در عذابکدهحد زده به بُوَد که بیم زده
مرد را بیمِ جان ز زخم بتروز دگر زخم تیر و تیغ و تبر
مرد را ار اجل کند تاسهمرگ با بددلست هم کاسه
چون به حکم اجل نگرویدنددرزخِ نقد بددلان دیدند
اندر آن صف که زور دارد سودمرد را مرغ دل نباید بود
غم ناآمده خورَد بددلزان به جز غم نیایدش حاصل
لقمه با بیم دل زند آهوزان ندارد نه دنبه نه پهلو
مرد کو روز رزم بیمایهستدامن خیمه بهترین دایهست
هر جوان را که شد به جنگ فرازبهترین عدّتیست عمر دراز
مرد بیدست و پای جوشندارهمچو ماهی بُوَد به خشک و به غار
تیغ با مرد مایه و برگستدل دهرای سایهٔ مرگست
هرکه در جنگ بد دل و غمرستسپر و جوشنش دوم عمرست
درقه جز باجبان مسلّم نیستتیغ را جز شجاع محرم نیست
تیغ در خورد مرد مردانه استوز جبان تیغِ تیز بیگانه است
مرد را آهنین زره گره استاجل نامده قوی زره است