بخش ۴ - اندر صفت مرید
لب چو بگشاد پیر فرزانهسایه بیرون گریخت از خانه
پیر را گفتم از سرِ تحقیقای ترا ملک دین جدیر و حقیق
من که با تو دمی بگفتم غمبه همه عمر ندهم آن یک دم
عمر بی دوستان نه عمر بُودعمر بییار عمر غمر بُوَد
عمر با دوستی که او یکتاستیک دمی را هزار ساله بهاست
دل ز بند تو خوش بُوَد به عذابچه عجب کز نمک خوش است کباب
جان ز روی تو در ارم باشددل ز تایید تو خرم باشد
چون تو در مرکز حقیقت و حدقنیست یک پادشا به مقعد صدق
از تو صحرا حریر پوش شودوز تو نیها شکر فروش شود
از تو باید کلید قفل وفاسرِ صندوق صدق و دستِ صفا
از تو بیهوش جفت هوش آمدکه هیولی برهنه پوش آمد
مردم از نیک نیکخو گرددباز چون بد بُوَد چنو گردد