گنج

بخش ۳ - جوابها که با نفس کلّی گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۸ بیت
گفت من دست گرد لاهوتمقائد و رهنمای ناسوتم
در جهانی که بخت جای منستاین جهان جمله زیر پای منست
اوّل خلق در جهان ماییمنه همه جای چهره بنماییم
برِ نااهل و سفله کم گردیمدر جبلّت ز خلقها فردیم
نظر حق به ماست از همه خلقخلقت ما جداست از همه خلق
تربتم گوهرست کانها راموضعم مرجعست جانها را
من ز اقلیمی آمدم ایدرچون قلم کرده پای تارک سر
آن زمین کاندر آن مبارک جاستهمچو خورشید آسمان شماست
سنگ او گوهرست و خاکش زربحر او انگبین و کُه عنبر
قصرهایی درو بلند و شگرفپاک چون آتش و سپید چو برف
بامشان چون فلک مسیح پذیربومشان همچو نقطه قارون گیر
وآن گروهی که اندرین جایندگوهرین سر زُمردین پایند
پل جیحونشان سرِ ظالموحش‌گه پایه‌شان دل عالم
سر بسان سران سرافرازانقد چو اومید ابلهان یازان
همه مستغرق جمال قدمفارغ از نقش عالم و آدم
گاوشان از برای دفع المنیزه‌بازی کند چو شیر علَم
کشورش روز و شب فزایندهاو و هرچ اندروست پاینده
همه از روی بی‌غمی جاویدبی‌خبر همچو سایه و خورشید
اندران باغ هریکی زیشاناز برای قبول درویشان
صاحب صدره سدرهٔ ازلیستمونس فاطمه جمال علی است
چه صفت گویم آن گُره را منهمه اندر یقین جان بی‌ظن
عندلیبان روضهٔ انسندساکنان حظیرهٔ قدسند
عالمی سر به سر بدیع‌الحالنقش او رهنمای خیرالفال
بینی آن روضه را اگر خواهیکنی از جان و دیده همراهی
بی‌عقوبت زمینش از ذل و غمبی‌عفونت هوایش از تف و نم
من زمینش ز کوه و از گو دورهم هواش از حوادث الجو دور
سنگ ریز و گیاش عالم و حیحشرات زمینش خسرو و کی
هرچه در صحن او مکان داردتا به سنگ و کلوخ جان دارد
من ز درگاه خازن ملکوتحجّتم در خزینهٔ ناسوت
گفتم آخر کجاست آن کشورگفت کز کی و از کجا برتر
جای کی گویمش که شهر خدایجای جانست و جان ندارد جای
این چنین نکته‌ها چو گفت مراخرد اندر بصر بخفت مرا
زانکه اندر جمال آن زیبامانده بودم چو نقش بر دیبا
اجل از دست آن لبِ خندانسرِ انگشت مانده در دندان
چشم کز صورتش ندارد برخدیده زو برکشد دو کرگس چرخ
مرکبی کو به زیر ران داردآخر از راه کهکشان دارد
جان ما واله از جلالت اومدرک کس نگشته حالت او
عشق در کوی غیب حالت اوصدق در راه دین مقالت او
هیچ بیهوده را بدو ره نیستزانکه در خلقها چنو شه نیست
در و درگاه او چو مرئی نیستمرو آنجا به جای خویش بایست
پیش درگاه او ز اهل هوسمُل سوارست و گُل پیاده و بس
او امیریست کاندرین بنیاداز پی عزّ شرع و دادن داد
بر درش لشکر هوس نبودوز سوار و پیاده کس نبود
روح را کرده از جواهر نورگوش و گردن چو گوش و گردن حور
پرده‌ها باشد از هدایت اوحرف و آواز در ولایت او
روز کوری ترا به خود پذرفتکت در این لافگاه غرجه گرفت
تا نُبی و نَبی ز چون تو سقطاین درآمد به صورت آن در خط
جهل تو بهر قال و قیلی رادحیه کردست جبرئیلی را
گرد این پیر گرد تا از چاهپایت آرد ز چاه بر سرِ گاه
طفل کو بر گرد کسی گرددتخم کو پرورد بسی گردد
زانکه از قوّت قوایم اوبهر جاوید نفس سایم او
کس چنود کم شنود در سلفوتبرزگر در مزارع ملکوت
جان من بهر این حدیث چو نوشچشم بنهاده بر دریچهٔ گوش
نشدم سیر از آن سخن‌دان زیرتشنه ز آب نمک نگردد سیر
جان ز دیدار دوست پروردنهست چون شهد و گلشکر خوردن
معده از علم زان نگردد پستکه طعام و شره بود هم دست
گفتمش با تو روزگار خوش استبا تو خواهم که با تو کار خوش است
بی‌چنو پیر در جوانی خویشکه خورد بر ز زندگانی خویش