گنج

بخش ۵ - اندر عذر انبساط گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
چون خرد در لبت به جان نگرمچون قلم بر خطت به جان گذرم
آینهٔ روشنی به دست خردکس در آن روی دم نیارد زد
پیش تو چون سنان کمر بندمخون همی گریم و همی خندم
همچو چنگ ار درِ هوات زنمرسن اندر گلو نوات زنم
خواجه آگه که راز مطلق گفترسن اندر گلو اناالحق گفت
کانکه از بیم نفس بگریزدعشق با خونِ دل درآمیزد
حرز خواجه پس از فراق تنشوصل حق بود جملهٔ سخنش
پشت را روی باش و خیره مجهبر سرِ دار دست و پای منه
زانکه در کلمن رموز ازلخاصه آنگه که جان شنید غزل
حق چو مر خواجه را پدید آمدپرهٔ رمز را کلید آمد
از نخست آوریده این پیغامبه پسین آفریده این خود کام
باز پس مانده‌ای ز پیش اجلپس و پیشت گرفته حرص و امل
از پی نان و آب ماندی بازدر حجاب نیاز تن چو پیاز
چه افگنی تخم حرص و آز و نیازدر گِل دل که آز نارد ناز
کاندرین خرسرای پویی توبه چه مانی مرا نگویی تو
گر به آب و به نان بماندی بازچکنی تخم خشم و شهوت و آز
کانچه شوری ز نخ کند محلوجوآنچه تری ترا کند مفلوج
تو بپرهیز از این غرور فلککه نداری سرِ مرور فلک
کاندرین حجره بر تن و دل و جانآب از آن گشت بر خرد تاوان
کنجدی گر دهد ترا گردوندبه‌ای بنددت سبک بر کون
که تواند که دانهٔ کنجددر دبهٔ روغنی دو من گنجد
جان و دینت به قهر بستاندگر ترا دل به خویشتن خواند
نیست بی‌رنج راحتِ دنیاخنک آنکس که کرد هر دو رها