گنج

بخش ۲۳ - حکایت

به گدایی بگفتم ای ناداندین به دونان مده ز بهر دو نان
ابلهانه جواب داد از صفکز پی خرقه و جماع و علف
راست خواهی بدین تلنگ خوشماین کنم به که بار خلق کشم
زان سوی کُدیه برد آز مراتا نباشد به کس نیاز مرا
وه که تا در جهان پر تشویشچند خندند ابلهان زان ریش
ای بسا ریش کاندرین خانستکه خداوند آن به قصرانست
دل ابله چو حرص برتابدبیشتر جوید آنکه کم یابد
دنیی ار دوست را غم و حزن استعاشق دشمنان خویشتن است
گر ترا مال و جاه و تمکین استحادث و وارث از پی این است
مالت آن دان که کام راند از توکانچه ماند از تو آن بماند از تو
آنچه بدهی بماند جاویدانوآنچه بنهی ورا به مال مخوان
داده ماند نهاده آنِ تو نیسترو بده مال به ز جانِ تو نیست
هرچه ماند از تو آن به نیک و به بدبخشش مرگ دان نه بخشش خَود
چون عروسی است ظاهر دنییلیک باطن چو زالِ بی‌معنی
دین و دنیا به جمله مخرقه دانخویشتن را ز مکر او برهان
دشمن تست دوست چون داریدیر و زودش به جای بگذاری
کارِ دنیا ترا به نار دهدمِیْ نداده ترا خمار دهد
هرکه را هست اندُه بیشیهمره اوست کفر و درویشی
از برون مرد مرد قوت نهددام در خانه عنکبوت نهد
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریمکی نمک سود عنکبوت خوریم
آب شورست آز و تو سفریتشنگی بیش هرچه بیش خَوری
تشنگی آبِ شور ننشاندمخور آن، کت ازو شکم راند
آبِ شورست نعمتِ دنیاچون بُوَد آب شور و استسقا
رخ بدین آر و بس کن از دینارزانکه دینار هست فردا نار
هرکه انبار نه چو مور بُوَدنه همانا ز عار عور بُوَد
مور باشد مدام در تگ و پویبیم و رنج و الم ز دنیا جوی
مور باشد همیشه در تک و تازمرد باشد چو باز در پرواز
مورِ حرص از درون سینه برآرچونکه آن مور زود گردد مار
آز دارد بر آستانهٔ خویشصد هزاران توانگر درویش
باز دارد قناعت اندر جایصد هزاران گدای بارخدای
هرکه او قانعست بار خداستوآنکه او طامعست دان که گداست
آز را صورت از سرور بُوَدلیک سیرت همه غرور بُوَد
از برونش به سحر زیبی دانوز درون مایهٔ فریبی دان
مرد درویش خود زبون آمدبر خدای غنی برون آمد
مرد درویش را خدای عزیزاندرین لافگاه بی‌تمییز
به غنی از برای آن ناراستکز غنی کبر و کینه و شر خاست
به غنا زانش حق نیارایدکز غنا کبر و ابلهی زاید
کی غنی با فقیر درسازدکو به دنیی و این به دین نازد
از پی میل دل به دیدهٔ سَرهیچ در مالِ ناکسان منگر
هرکه مال کسان به چشم آردبا خدایش هوا به خشم آرد
داد پیغام حق به پیغمبرکه به دنیا و اهل او منگر
دیدت از نقش دشمنان پالایچشمت از روی دوستان آرای
تا بُوَد روی بوذر و سلمانچه کنی نقش این و طلعت آن
پس چو دنیات سوی خویش بردکی پیامبر به سوی تو نگرد
چون پیامبر به دیدهٔ نبویننگرد سوی تو تو بر چه بُوی