بخش ۲۱ - حکایت
گفت مردی ز ابلهی رازیبا یکی بدفعال غمّازی
مرد غمّاز پیش هر اوباشراز آن مرد کرد یکسر فاش
طیره گشت ابله از چنان غمّازگفت با مرد کای بدِ بدساز
رازِ من فاش کردی ای نادانهمچو پرخاش پتک بر سندان
دل من کرد قصد پاداشنافگنم در سرای تو شیون
نوحه دانم یکی به شست درموآنِ هفتاد نیز دانم هم
ضایع این رنج را بنگذارمحق سعیت بوجه بگزارم
بیسبب مر مرا بیازردیآنچه ناکردنی بُوَد کردی
به مکافات آن شوم مشغولتا که از سر برون کنی تو فضول
رفت ناگه برو و زخمی زدمرد غمّاز گشت کارش بد
مرد غمّاز کشته شد ناگاهکار ابله ز خشم گشت تباه
پادشه مر ورا سبک بگرفتعوض وی بکشت اینت شگفت
بیسبب خیره کشته گشت دو مردزانکه ناکردنی به جهل بکرد