بخش ۲۰ - حکایة و مثل
گفت بهلول را یکی داهیجبهای بُرد بخشمت خواهی
گفت خواهم دویست چوب بر اوگفت چوبت چه آرزوست بگو
گفت زیرا که در سرای غرورراحت از رنج دل نباشد دور
از پی آنکه در سرای سپنجهیچ راحت نیافت کس بیرنج
اندرین منزل فریب و غرورراحت از رنج دل نبینم دور
جبّهٔ مرد زهد و سنت اوستزانکه تصحیف جبّه جنّة اوست
جبّهٔ بُرد را چه خواهم کردجبّهای بخش نام او آورد
زانکه اندر سرای راحت و رنجاز پی نام خود نه از سرِ خنج
هرچه گردون به خلق بسپردستنام جمله به نزد من بردست
راز این کلبه نفس غمّازستعقل کل گنجخانهٔ رازست
چه ستانی ز دست آنکس قوتکه کند درس علم مات یموت