گنج

بخش ۱۲ - اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۱ بیت
آن نگاری که سوی او نگریاو دل از تو برد تو درد بری
روی اگر هیچ بی‌نقاب کندراه پر ماه و آفتاب کند
ور کند هردو بند گیسو بازسه شب قدر برگشاید راز
دایگان زلف او چو تاب دهندچینیان نقش خود به آب دهند
دُرج دُرّش چو نطق بشکافدشرمش از گل نقابها بافد
شکن زلفش از درون سرایمشک دست آمد و جلاجل پای
گرچه در پرده‌ها تواند شدز ایچ عاشقان نهان نداند شد
بوی او عقل را کند سرمستروی او مرگ را کند پسِ دست
حلقهٔ زلف او معما گوینقش سودای او سویدا جوی
از لبش جان کور کوثر نوشوز خطش چشم عور دیبا پوش
دیو همچون ملک شد از رویشروز شب گشته زان سیه مویش
روی و مویش به از شب و روزستشادی افزای و مجلس افروزست
مرد از بوی او حیات بردماه از حسن او برات برد
چشم صورت ز رفتنش جان بیندست معنی ز دامنش گل چین
گاه پیدا و گاه ناپیداهمچو نقطه به چشم نابینا
خط و خالش چو خط و عجم نُبیزیر هریک جهان جهان معنی
روی و زلفش گر آشکارستیشب و روز این که دوست چارستی
در تماشای آن دوتا گلنارمرد برهم فتد چو دانهٔ نار
چشم گوشی شود چو سازد چنگگوش چشمی شود چو آرد رنگ
زان خط مشک رنگ لعل فروشمردمِ دیده گشته دیباپوش
روز حیران شود همی ز شبشبوسه ره گم کند همی ز لبش
وهم عاشق سوی لبش بشتافتلب او جز به خنده باز نیافت
بوسهٔ عاشق روان پردازدهنش را به خنده یابد باز
نه ز غنچه دو دیده باز کندنه ز خنده دو لب فراز کند
بند زلفش چو زیر تاب آمدبندِ قندیل آفتاب آمد
خرمن مشک توده بر تودهخوشه‌چینان ازو برآسوده
صورت قهر و لطف خال و لبشعالم قبض و بسط روز و شبش
لعل او دلگشای و جان آویزجزع او لعل پاش و مرجان ریز
کارخانهٔ رخش بهار شکنناردانهٔ لبش خمار شکن
شمع رخ چون ز شرم بفروزدآهوان را کرشمه آموزد
جعد او عقل و روح را خرگهچشم او چشم را تماشاگه
هرکجا زلف او مصاف زندزشت باشد که نافه لاف زند
از زمین بوی مُشک برخیزدخون عاشق چو زلف او ریزد
جعدش از تاب بر رخ دلخواهراست چون خال بی بسم‌اللّٰه
دیده زان چشمها که برداردجز کسی کآفت بصر دارد
چشم کز دیدنش ندارد نورباشد از روی خوب فایده دور
قد او در دو دیدهٔ دلجویهمچو سرو بلند بر لب جوی
بتوان دید از لطیفی کوستاستخوان در تنش چو خون از پوست
هم گهر با دهان او ارزانهم سُرین بر میان او لزران
جان جانست نور بر قمرشنور عقلست لعل پر شکرش
گر برو عنکبوتکی بتنددر زمان حد زانیانش زند