بخش ۱۳ - حکایت
دید وقتی یکی پراگندهزندهای زیر جامهای ژنده
گفت این جامه سخت خُلقانستگفت هست آنِ من چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دینجامه لاابد نباشدم به از این
هست پاک و حلال و ننگین روینه حرام و پلید و رنگین روی
چون نمازی و چون حلال بودآن مرا جوشن جلال بود
درد علّت چو درد دین نبودمرد شهوت چو مرد دین نبود
هنر این دارد این سرای سپنجشره پانصدش بود کم پنج
عشق او چون سرِ خطا باشدکی ترا آن ز حق عطا باشد
خنک آن کس کزو بدارد دستنبود همچو ما غرورپرست