بخش ۱۶ - اندر معنی دل و جان و درجات آن ذکرالقلب انفع لان شأنه رافع
جد زند بوسه بر ستانهٔ دلهزل نبود کلیدِ خانهٔ دل
دل به رشوت پذیرد از جان نورکی بود زیردست رضوان حور
وزن سر همچو وزن سر سبکستبرگ دل همچو برگ گل تُنُکست
بر درِ اهل دل به وقت طعامگندمی گزدمی بود ز حرام
چون نشویی همی دل از باطلرقم گازران منه بر دل
دل که باشد سیاه چون پرِ زاغصید طاووس کی کند در باغ
دل آنکس که هست بر تن شاهجانش را هست جامهٔ درگاه
باز چشم تو در ره اسبابهست سوی شراب و جامهٔ خواب
چند باشی به غفلت ای بد رگدل تو در گل و تو خفته چو سگ
چو سگ آبستنی تو ای جاهلسگ دیوانه داری اندر دل
خوی و طبع بدِ سگان داریهمچو سگ توشه استخوان داری
سگ دیوانه را بکش به عذابزانکه اندر ره درنگ و شتاب
هرکه را او گزید هم برجایشود از بیم گربه سگ بچهزای
ذرهای نور اگر به دست آریبیتعب جسر نار بگذاری
ور نداری تو نور نار شویپیش پروردگار خوار شوی
از درِ تن ترا به منزل دلنیست جز درد دل دگر حاصل
راه جسم تو سوی منزل جانحایلی دان تو زین چهار ارکان
پر و بال خرد ز جان زایداز تن تیره جان و دل ناید
باطن تو دل تو دان بدرستهرچه جز باطن تو باطل تست
موضع دین دلست و مغز و دماغهمچو بزر و فتیله نور چراغ
دل بود همچو شمس انجم سوزکه تواند نمود چهره به روز
دل که بر نفس مهتری یابدبر همه سروران سری یابد
نه چنان دل که از پی دنییبفروشد به اندکی عقبی
اصل حرص و نیاز دل نبودمایهٔ دل ز آبِ گِل نبود
دل که باشد چنین امانی دوستنه دلست آنکه هست پارهٔ گوشت
دل که باشد ز تو امانی خواهنبود از حال ایزدی آگاه
پارهای گوشت گنده باشد و بسکه مر آنرا به کس ندارد کس
بد شود تن چو دل تباه بودظلم لشکر ز ضعف شاه بود
چون سرِ ظلم و جور دارد شاهبرگشاید به ظلم دست سپاه
ستم اندر جهان نه ز آب و گلستاین همه ظلمها ز کبرِ دلست
گر دلت نیستی به صورت زاغهمه طاوس گیردی به چراغ
کوش تا دلت چون قلم گرددپیش از آن کت امل اَلم گردد
عاشقان را برای جستن نامنز برای حصول لذّت و کام
یک عتاب و به رفق فرقد خاکیک حدیث و دو جامه در بر چاک
زان همه کارهات بینورستکز تو تا نور راه بس دورست
با چنین دل سفر سقر باشدسفله از گرگ و سگ بتر باشد
سگ بیوسنده گرگ درّندهستسفله سالوس و لوس خر بندهست
پس درین راه توشه از جان سازنه ز دلق و عصا و انبان ساز
خویشتن در فکن به زورق دینکه از این ره رسی به علّیّین