گنج

بخش ۱۷ - اندر جان و دل و تن گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۹ بیت
از دَرِ تن که صاحب کُلهستتا به دل صدهزار ساله رهست
هست بر سالکان به وقت رحیلهمچو موسی و خصم و منزل نیل
لیک بر وی چو بسته گردد کارنار گردد به عاقبت دینار
تا خدای آن رهی که در بندستهمچو زنجیر در هم افگندست
پاره‌ای راه نیک داری پیشاز درِ نفس تا درِ دل خویش
راه دل مر ترا نه این راهستعقل از آن قاصرست و کوتاهست
راه جسم تو سوی دل بمثلهست چون حیز و منزل اوّل
که همی هردمی ز رنجوریگفتی ای مکه وه که بس دوری
نقش مکه سه حرف دل تنگستجز به رفتن هزار فرسنگست
هست بر سالکان به وقت بسیچراه دل را چو زلف زنگی پیچ
لیک بر وی چو گرم گشت آتشراه گردد چو طبع زنگی خوش
آنکه ره را به جد نگیرد پیشهمچو زنگی بماند او درویش
وانکه رفت از سرِ طرب در رههمچو زنگی بُوَد به دل ابله
دین ندارد کسی که اندر دلمر ورا نیست مغز دل حاصل
این چنین پر خلل دلی که تراستدد و دامند با تو زین دل راست
پاره‌ای گوشت نام دل کردیدل تحقیق را بحل کردی
تو ز دل غافلی و بی خبریدگرست آن دل و تو خود دگری
دل بود راه آن جهانی تولیک دل را ز دِه ندانی تو
پر و بال خرد ز دل باشدتن بی‌دل جوال گِل باشد
خشک و بی‌بر بمانده اندر گِلچون بُرند از درخت خرما دل
باطن تو حقیقت دل تستهرچه جز باطن تو باطل تست
دین ز دل خیزد و خرد ز دماغدین چو روز آمد و خرد چو چراغ
آفتابی بباید انجم سوزبه چراغ تو شب نگردد روز
آن چنان دل که وقت پیچاپیچجز خدای اندرو نباشد هیچ
نه چنان دل که از پی تلبیسهست مردار گلخن ابلیس
دل یکی منظریست ربّانیاندرو طرح و فرش نورانی
از سرِ جهل و روی نادانیحجرهٔ دیو را چه دل خوانی
هست معراج دل به وقت فراغقاب قوسین عقل و شرع دماغ
از درِ چشم تا به کعبهٔ دلعاشقان را هزار و یک منزل
خاص خواند هزار و یک نامشعام داند هزار و یک دامش
آنکه بودند خواجه صاحب دلپیش رفتند از تو صد منزل
بنشستد بر بساطِ سماطتو بمانده پیاده هم به رباط
اصلِ هزل و مجاز دل نبوددوزخ خشم و آز دل نبود
دل که او را سر بَدست و بهستدل مخوانش که آن نه دل که دِهست
دل که با چیز این جهان شد خویشدان که زان دل دلی نیاید بیش
اینت غبنی که یک رمه جاهلخوانده شکل صنوبری را دل
این که دل نام کرده‌ای به مجازرو به پیش سگان کوی انداز
دل که بر عقل مهتری داردنه به شکل صنوبری دارد
دل که با مال و جاه دارد کاراین سگی دان و آن دو را مردار