بخش ۸ - اندر گشادن دل وی
سینهٔ او گشاد روح نخستهرچه جز پاک دید پاک بشست
درز برداشت در زمان از ویبند بگشاد همچنان از وی
سینهای را که حق حکم باشددرز بگشادنش چه کم باشد
بهر آن تا کند درین بنیادچون رفو بیند از رفوگر یاد
از پر جبرئیل گشت درستآن جراحت به امر ایزد چُست
دل او بودی از خیانت پاکچون ز اشکال هند تختهٔ خاک
رقم او بود قسمت جان راتختهٔ خاک امر یزدان را
انبیا گرچه محتشم بودندجملگی صفر آن رقم بودند
پیش بودند نز پی دونیشپیش بودند بهر افزونیش
گرچه پیشند پیش از این چه غمستپیشی صفر بیشی رقمست
حکم او همچو حکمتست روانعمر او همچو دولتست جوان
دین او در جهان رفیع شدهاز پی امّتان شفیع شده
بخت او خونبهای پیر و جوانخردش کیمیای هر دو جهان
بود پاکیزه باطن و ظاهرخاک عالم ورا شده طاهر
شرع او در بصیرت و احسانبرترست از قیاس و استحسان
ملت درد اصفیا ز گلشمعنی نور انبیا ز دلش
جان یکی فرع او به هفت ندیماو یکی شرع تو به هفت اقلیم
شوری انگیخت ظاهر و معلومبیمش از بوم و بام کلبالروم
همچو پیکان سوی همه نیکانپر برآورده تیز بی پیکان
بهر پیکان تیرش از تعلیملقبش داده حق کتاب کریم
اندر آمد به خوی خوش عاطرنسخت علم غیب در خاطر
گفت دیدم بهشت مأوی راسِدره و عرش و لوح و طوبی را
دیدم از دل به دیدهٔ لاهوتدر جوامع صوامع ملکوت
لطف فردوس را پسندیدمقهر زندان عدل هم دیدم
هرچه مکنون غیب حضرت بودبه کم از ساعتی مرا بنمود
داند آنکو دلش ز ریب تهیستکین همه غیب عالم عُلویست
واسطه کیست پیش پرده سرایجز ازو در میان خلق و خدای
گر شریفند و گر وضیع همهکرم او بُوَد شفیع همه