گنج

بخش ۷ - فی اتباعه صلوات الله علیه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۱ بیت
خرد و جام او به هر دو سرایواسطه در میان خلق و خدای
تیغ و قرآن ورا شده معجزنشود شرع او خلق هرگز
او چو موسی علی ورا هارونهر دو یک رنگ از درون و برون
هرکه از در درآمده بر اوتاج زدنی نهاده بر سر او
از پی جود نز برای سجودصدر او آب کعبه برده ز جود
او مدینهٔ علوم و باب علیاو خدا را نبی علیش ولی
حرف کاغذ همی سیاه کندکی دل تیره را چو ماه کند
آن بنان کو میان چو ماه زدیکی دم از خامهٔ سیاه زدی
ضرب کردی میان ماه تمامکی شدی بار گیر خامهٔ خام
آن بنانی که کرد مه به دو نیمکی کشیدی ز خامه حلقهٔ میم
آنکه هر حرف را دلش بُد ظرفکی شدی در زمانه بستهٔ حرف
آنکه شب را سپید موی کندکی سخن را سیاه‌روی کند
کی توان دید نور جان نبیاز دریچهٔ مشبّک عنبی
کی شد ادراکش از بلندی نوراز زجاجی و از جلیدی دور
او همه است از جلال با ما یارهمچو جان از تن و یکی به شمار
چون فرو تاخت آسمان قدمفلک المستقیم زیر قدم
آتش کسری از تفش بگریختجان خود زیر پای اسبش ریخت
پیش شاخی که نور بار آردنار زردشت جان نثار آرد
خدمتش را ز بارگاه بلندخواجهٔ سدره شد جلاجل بند
گرچه موسی به سوی نیل شدینیل چون پرّ جبرئیل شدی
سفل نیل آب داد تا سرِِ اواز نشان سفال چاکر او
مصلحت را ز بهر عالم دادهرچه گوشش ستد زبانش داد
چرخ تا شد جدا ز گوهر اوهست از آنگاه باز گوهر جوی
آسمان از جمال او ز زمینخاک بیزی شده‌ست گوهر چین
نطق او هرچه در عقول نهادروح بر دیدهٔ قبول نهاد
یک سخن زو و عالمی معنییک نظر زو و یک جهان تقوی
نام او هم تکست با تقدیرکام او همرهست با تیسیر
وصف او روح در زبان داردیاد او آب در دهان دارد
محو گشت از هدایتش گبریقدری شد به سعی او جبری
خلق او آمد از نکو عهدیروح عیسی و قالب مهدی
یافته دین حق بدو تعظیمخُلق او را خدای خوانده عظیم
چون درآمد صدف گشای ازلپر گهر شد دهان علم و عمل
دین بدو یافت زینت و رونقزانکه زو یافت خلق راه به حق
رهروان را ز احمدِ مختارآنکه دی نار بُد شدی دین‌دار
تا گروهی که دی چو دینارندپیشش امروز جمله دین آرند
تا بنگشاد لعل او کان راسمعها شمعدان نشد جان را
نرگسش چون ز آب تر گشتیزُهره در حال نوحه‌گر گشتی
چون ز جهال رخ نهان کردیخانه بر خود چو بوستان کردی
چون شدی تنگ دل ز اهل مجازبه تماشا شدی به باغ نماز
چون ز اشغال خلق درماندیبه ارحنا بلال را خواندی
کای بلال اسب دولتم زین کنخاک بر فرق آن کن و این کن
که شدم سیر از آدم و عالمهان سیاها سپید مهره بدم
آدم خویش را به پردهٔ رازبوده ادهم جنیبت اشهب تاز
کرده بی‌گرم و سرد و بی‌تر و خشکتربتش تربت عرب را مشک
گاه گفتی جهان مراست تیغگاه گفتی اجوع و گه اشبع
یک شکم نان جو نخوردی سیرنزدی جز برای دین شمشیر
مهرش ادریس را بداده نویدلطفش ابلیس را نکرده نُمید
سایه پروردگان پردهٔ غیباز پی شک و رشک و شبهت و ریب
رفته زو بر عطا چو چرخ کبودتا به گردن در آفتاب فرود
ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاهچشم جسمش ز روح روح آگاه
همه خلق و وفا و بسط و فرحشرط این نعتها الم نشرح