گنج

بخش ۴۰ - فی مذمّة اهل التّعصّب و نصیحة الفریقین وفّقهما اللّٰه تعالی

هیچ را در جهان ز علم و ز ظنبیخردوار پشت پای مزن
از برای قبول عامه منازبیخبر وار خیره مُهره مباز
بهر مشتی خر آبِ شرع مبربی کَه و پنبه دانه گاو مخر
از پی شاخ بیخ شرع مکنوز پی جاه راه خلق مزن
سگ کین از بغل برون اندازسگ بزیر بغل میا به نماز
قامتت شد دوتا ز بد خوییکه چرا قامت تو یک تویی
تو دوتا کرده باز قامت راستکه چرا قامت فلان یکتاست
تو نشایی به ناقدی ایشانخیمه زن رو به نزد درویشان
با سلاطین گدای بی‌نیروشاید ار کم زند به کین پهلو
خیره با جهل تا کی آویزیرنگ ادبار تا کی آمیزی
عمرت از کوی عقل رفت بروندر غم آنکه این چه یا آن چون
چون و چه آلت عداوت تستسنگ بر شیشه از شقاوت تست
سخن از کوی عقل باید گفتدرّ معنی به عقل شاید سفت
دیوْ مردم ز پندِ من دورستخر نبیند فرشته معذورست
تو برآورده دست بر مهمانکه چرا دست می برآرد آن
حسد و حقد کرده آلت جنگدیو حقدت گرفته اندر چنگ
به خدای ار رسی به دین خدایتو بدین خوی زشت و شهوت و رای
کی کند جلوه عزّ اللهیقدس لاهوت بر دل لاهی
دور دور است ساهی از شاهیهمچو راز الهی از لاهی
تو هوس دانی و هوا و جدلوز پی عامه کار کرد و عمل
جز هوا و هوس نخیزد و کینشافعی آن و بوحنیفهٔ این
گر ترا بوحنیفه دیو نموداو سوی دین به جز فرشته نبود
شافعی گر برِ تو بولهبستبسوی من امین حق نسبست
هر دو حقند باطل از من و توستباطل از خبث این دل من و تست
ورنه در باغ دین به نور یقینسنبل سنّت‌اند و سوسن دین
من ز روی نصیحت این گفتمآمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهی ز بد روزیعیسیی را طبیبی آموزی
صورت عقل پند بنیوشدجامهٔ جهل بیخرد پوشد
آتش خوی تو چو خاک سیاستآبروی تو زان چو باد هواست
گر نه‌ای بد مگر بر من کینور چنینی چنین مکن در دین
مده از دست پس به شهوت و کیناز پی بانگ عامیان دل و دین
از پی عامه کس مری نکندخرِ عامه به جو کری نکند
من بگفتم نصیحتی در دینگر بهی ور بدی تو دورم ازین
ای هوا کرده زیر بار ترابا چنین یاوه‌ها چکار ترا
از برای سگان و گرگان رااین‌چنینها مگو بزرگان را
من نمودم ترا طریقِ نجاتگر نخواهی تو دانی و تُرهات
گر نخوانی نصیحتی دینیبه فضیحت سزای خود بینی
گر ز من نیستی تو پند پذیرتو و دیو تو می‌زن و می‌گیر
چون ترا چشمهای بینا نیستاین غرامت بر اهلِ دنیا نیست
همه از آب این دو روزه نهادتازه و تر چو رودهٔ پر باد
از هوس گفت و هیچ معنی نهچون جرس بانگ و جز که دعوی نه
هرکرا چشم عقل کور بُوَدنبود آدمی ستور بُوَد
مرد باید که عیب خود بیندبر ره زور و غیبه ننشیند
تو اگر عیب خود همی دانینه‌ای از عامه بل جهانبانی
زین چنین تُرّهات دست بدارکار کن کار بگذر از گفتار
گر ترا از نهادِ خود خبرستدرد باید که درد راهبرست
دین طلب کن گرت غم دین استکه کلید درِ دلت این است
هرکرا دردِ دل رسیل بودمرحبا گوی جبرئیل بود
آن ترش روی کرده بر مهمانکه زدونی چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نکو بشنوورنه کم کن سخن به دوزخ رو
بنده‌ام بنده مر امامان رانشنوم قول خام خامان را
پای در پایم از خجالت ربدست بر دست چون زنم به طرب
گرچه پیرم به زندگانی منتو ببخشای بر جوانی من
شهره‌ام تا رسد پیام و سلامخواجه‌ام تا بُوَم غلام غلام
بوحنیفه ترا چو نیست پسندخویشتن را بسوز همچو سپند
شافعی گر برِ تو بولهب استبسوی من امین حق طلب است
بر من آن هردو مهترند و امامبر روانشان ز من درود و سلام
آن به معنی امام قرآن استوین به دعوی دلیل و برهانست
آن بکردار قلزم اخضروین به گفتار حیدر صفدر
این به معنی مثال بحر محیطوآن به فتوی جهان علم بسیط
آن بسان ستارهٔ کیوانوین چو زاوش به نور خود رخشان
شرع از این یافتست رونق و زیبزندقه یافته از آن آسیب
آن یکی شرع را چو ارکانستوین مر اسلام را تن و جانست
هردو را اجتهاد بوده درستاین به آخر رسیده و آن بنخست
شاد از ایشان روان پیغمبرسعی ایشان به شرع کرده اثر
یافته دین ز سعیشان رونقنزد عاقل امام بوده به حق
جان من هردو را فدا باداروح را قولشان غذا بادا
باد یزدان ز هردوان خشنودکه بسی خلق یافت زیشان سود
خایب و خاسر آن کسی را دانکه ز گفتارشان نیافت امان
تا نگردد شتر پراگندهندود گرد لوره و کنده
تا نگردد تباه کار سفیهندرد پوستین مرد فقیه
تو که یک مسأله ندانی حلبا سخندان چرا کنی تو جدل
مرد جولاهه چون سوار شودبه کم از ساعتی فگار شود
مرد نادان چو قصد دانا کرداز تن خویشتن برآرد گرد
هرکه او از دلیل ماند بازمانده بیچاره در چه صد یاز
بیشکی آن کسی که بدکارستبه جهنم درون سزاوارست
دستگیرِ خلایقی یارببنده را روز دِه ز ظلمت شب
من نکو گویم از کمالِ یقیندر حقِ جملهٔ ائمهٔ دین
ورچه خشکم ببین به حسِ بصراز ثنای همه زبانم تر
گر همه خلق دشمنم دارنددوستی را نبهره پندارند
من ز نقد خلیفتی در حالبدهم جمله را جواب سؤال
گر مرا عمر سام و نوح بُوَدور بقایم چو نفس و روح بُوَد
از بنای ثنای ایشانستکه بنانم چو شمع رخشانست
من اگر جمع اگر پریشانمهرچه هستم از آنِ ایشانم
شهره‌ام چون به نام ایشانمخواجه‌ام چون غلام ایشانم
من به منزل درم چه ره جویمنیستم من جُنُب چه سر شویم
تو شده حیض و من به گرمابهماهی او من طپیده بر تابه