بخش ۳۹ - فی مناقبهما رحمةاللّٰه علیهما
هر دو همراه راه دین بودندهر دو همکاسهٔ یقین بودند
آن به فرقد نهاده مرقد خویشوین ز اسناد کرده مسند خویش
وان به حجّت گرفته سرمایهوین ز سنّت ببسته پیرایه
مبتدی اوست دیدهٔ جان رامقتدی اوست عقل و ایمان را
آن یکی پیشوای راه صوابوآن دگر مقتدی به گاه جواب
آن یکی زیب و زینتِ محفلوآن دگر یافته ز علم محل
آن یکی آفتاب نورافزایوآن دگر رهنمای دین خدای
آن یکی آفتاب محفل و صدروین دگر بدرِ لیل در شب قدر
آن ز اسرار قاتل اشراروین ز اخبار قابل اخبار
آن گج آگور کرده خانهٔ دینوین بیاراسته به نقش یقین
این قریشی به اصل و آن کوفیوین به همّت فقیه و آن صوفی
آن امام و مدرّس و زاهدوین دگر با دیانت و عابد
بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَبصفوت از جام لطف این به طرب
هر دو بودند وارثانِ رسولعلمشان کرده بُد رسول قبول
هردو اندر سرای ملّت حقکرده پیدا ز علم و علّت حق
هر دو بودند از اجتهاد قویآسمان ستارهٔ نَبَوی
مرد را آن به قهر شُه کردهطفل را این به لطف پرورده
آن به حجّت چراغ دین رسولوین به نسبت جمال آل بتول
آن شده حکم شرع را حاکموین شده علم محض را عالم
کوفی اندر طریق دین کافیشافعی دردِ جهل را شافی
نسبت اوست دیدهٔ جان راسنّت اوست عقل و ایمان را
لطف او داده بیخِ دین را آبقهر او کرده قصرِ کفر خراب
تو که اندر خلاف هر دو بُویاز بد و نیک هر دو تن چه دوی
تو که دین را به کین بدل کردیپس چه دانی حدیث یک دردی
همه نیکند بد تویی تو مکننیست در دین دویی دویی تو مکن
هردو در راه دین دلیل و گواههردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه
هردو در راه دین چو شمع و چراغهردو در راغ دین چو گلشن و باغ
ماه جاه ابوحنیفة بتافتمیوهٔ شرع رنگ سنّت یافت
زُهرهٔ شافعی چو طالع شدخرد او را ز دل متابع شد
هردو مهتر یکی به ذوق و مزاجکاژیای خواجه با هوا و لجاج
گوشِ کر را سخنشناس که دیددیدهٔ کاژ راست بین که شنید
هر دوان همچو جان و دل به مثلجان به دل دل به جان که کرد بدل
هردو را دل به شرع حاذق بودهردو را شرعِ صبح صادق بود
آن به دل تیغ حجّةالوسطی استوین چراغ محجّةالوثقی است
مسلک این غذا دهد جان رامذهب او ثبات ایمان را
حجّت اوست واضح و واثقنکتهٔ اوست لایح و لایق
تو چه دانی که بوحنیفه که بودچه شناسی که شافعی چه شنود
هردو نیکند بیحکومت توبد تویی وان سگ خصومت تو
کاشف شبهت تو قرآنستواضح حجّت تو فرقانست
تو که باشی بگو مر ایشان راچه شناسی تو بر در ایشان را
کم کن این گفتگو ز بهر خدایگنگ شو ساعتی و ژاژ مخای
تو به بیهوده گشتهای مشغولپیش ما ور به جای فضل فضول
گر کسی جسمی آمد و بدخواهشافعی را در این میان چه گناه
ور خری اعتزال میورزداو برِ بوحنیفه جو نرزد