گنج

بخش ۸ - التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء

راد مردی ز غافلی پرسیدچون ورا سخت جلف و جاهل دید
گفت هرگز تو زغفران دیدییا جز از نام هیچ نشنیدی
گفت با ماست خورده‌ام بسیارصد ره و بیشتر نه خود یکبار
تا ورا گفت راد مرد حکیماینت بیچاره اینت قلب سلیم
تو بصل نیز هم نمی‌دانیبیهده ریش چند جنبانی
آنکه او نفس خویش نشناسدنفس دیگر کسی چه پرماسد
وآنکه او دست و پای را دانداو چگونه خدای را داند
انبیا عاجزند از این معنیتو چرا هرزه می‌کنی دعوی
چون نمودی بدین سخن برهانپس بدانی مجرّد ایمان
ورنه او از کجا و تو ز کجاخامشی به ترا تو ژاژ مخا
علما جمله هرزه می‌لافنددین نه بر پای هرکسی بافند