گنج

بخش ۹ - فصل اندر درجات

جانت را دوزخ آشیانه مکنخاطرت را محالْ خانه مکن
گرد بیهوده و محال مگردبر در خانهٔ خیال مگرد
از خیال محال دست بدارتا بدان بارگه بیابی بار
اندرین بحر بیکرانه چو غوکدست و پایی بزن چه دانم بوک
کان سرای بقا برای تو استوین سرای فنا نه جای تو است
آن سرای بقا تراست مُعدیوم بگذار و جان کن از پی غَد
در جهان زشت و نیکو و چپ و راستناخلف زادگان آدم راست
پایه بسیار سوی بام بلندتو به یک پایه چون شوی خرسند
پایهٔ اول اندرو حلم استکو به تحقیق خواجهٔ علم است
جمع کردی بر اوّلین پایهخرد و جان و صورت و مایه
تو حقیقت بدان که در عالماز برای نتیجهٔ آدم
نیست از بهر آسمان ازلنردبان پایه به ز علم و عمل
بهر بالا و شیب منزل راحکمت جان قوی کند دل را
اندرین راه اگرچه آن نکنیدست و پایی بزن زیان نکنی
هرکه او تخم کاهلی داردکاهلی کافریش بار آرد
هرکه با جهل و کاهلی پیوستپایش از جای رفت و کار از دست
بتر از کاهلی ندانم چیزکاهلی کرد رستمان را حیز
از پی کارت آفریدستندجامهٔ خلقتت بریدستند
تو به خلقان چرا شوی قانعچون نگردی بدان حلل طامع
دو دو عالم یکی کند صادقسه سه منزل یکی کند عاشق
ملک و ملک از کجا به دست آریچون مهی شست روز بیکاری
روز بیکاری و شب آسانینرسی بر سریر ساسانی
تاج و تخت ملوک بی‌نم میغدستهٔ گرز دان و قبضهٔ تیغ
از پی سیم و طعمهٔ گردونپیش مشتی خسیس ناکس دون
کیسهٔ پر مدوز و پرده مدرکاسه را بر ملیس و عشوه مخر
علم داری به حلم باش چو کوهمشو از نائبات دهر ستوه
علم بی‌حلم شمع بی‌نور استهردو باهم چو شهد زنبور است
شهد بی‌موم رمز احرار استموم بی‌شهد بابت نار است
برگذر زین سرای کون و فساد ببر از مبدأ و برو به معاد
کاندرین خاک تودهٔ بی‌آبآتش باد پیکر است سراب