گنج

بخش ۷۹ - فی الحذر عن‌القدر

بندگان را که از قدر حذر استآن نه زیشان که آن هم از قدر است
قدر و تقدیر او نهاد چو چنگکه شناسد همی ز نام و ز ننگ
زان چو بربط به هر خیال همیخفته نالد ز گوشمال همی
پیش دیوانِ حکم او جز مردشکر سیلی حق که داند کرد
سنگ خواران حکم چو سنداننزنند از برای جان دندان
که کند با قضای او آهیجز فرومایه‌ای و گمراهی
آه تو با قضای او باد استبا قضایش دل تو ناشاد است
با قضا مر ترا چو نیست رضانشناسی خدای را به خدا
کو در این راه کردنی کردنکه تواند قفای او خوردن
کردنی بایدت عزازیلیتا زند دست لعنتش سیلی
سیلی کز دو دست دوست خوریهمچو بادام بی دو پوست خوری
گردنانی که با خدای خوشندحکم را بُختیان بارکشند
چون چراغند اگرچه در بندندزانکه جان می‌کنند و می‌خندند
هر بلایی که دل نماید از اوگر یکی ور هزار شاید از او
حکم و تقدیر او بلا نبوَدهرچه آید به جز عطا نبوَد