بخش ۸۰ - فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه
ابلقی را که رخ به خانهٔ اوستتازگی جان ز تازیانهٔ اوست
وآنکه از تیر او شرف دارددیدگان از پی هدف دارد
ای بر آتش نهاده خرمن خویشباد بر داده سقف گلشن خویش
گر ترا تیغ تن زند اه کنور ترا زخم حق زند خه کن
بیرضای حق آنچه راحت تستآن نه راحت که آن جراحت تست
تلخ و شیرین چو هر دو زو باشدزشت نبوَد همه نکو باشد
دلشان بر فراق مال و عیالخنک و خوش چو در بهار شمال
تا در این عالم فسرده درندلگد اشتران چو گرده خورند
خویشتن چون ز عشق گرم کنندگردنِ روزگار نرم کنند
پیش رفتن به رغبت از دنییشود آماده نزدشان عقبی
چون سرِ عشق آن جهان دارندهمچو شمعاند سوزِ جان دارند
پیششان روزگار چون بندهدهر از انفاسشان فزاینده
کمترین بندهشان زمانه بُوَدز آرزو دل چو گورخانه بُوَد
زانکشان تا امید نبوَد و بیمجانشان تن خورد چو شمع مقیم
دل ز تلخیش همچو می خوشدارهمچنو دل پر آب و آتش دار
جان به عهد و وفاش بسپردهدر کنف زنده در کفن مرده
پیش امرش چو کلک برجستهجان کمروار بر میان بسته
از برای وفات تخم نفاقنقد خوارزم کم برد به عراق
از برای دو دانگ سیم دغلنکند با خدای کیسه بدل
همچنان بُختی کمر کوهانسبلت حرص کم زند سوهان
در رضای خدای خویش بکوشبه نه چیزش چو بندگان مفروش
باش در حکم صولجانش گویهم سمعنا و هم اطعنا گوی
چونت گوید نماز کن بگزارچونت گوید مکن برو مگذار
چونت گوید ببخش هیچ منهچونت گوید نگاهدار مده
نه ز روی مجاز کز تحقیقبر همه برنهاد بیتصدیق
اندر آمد گلیم پوشیدهصفو و دردی دُرد نوشیده
پرِ جبرئیل بر موافقتشگشت همچون کلیم منقبتش
رخصتش هدیهدان کزو برهیتو ازو رخصتش چه باز دهی
نه تویی تو ز تست بر کاریتو کئی اندرین میان باری
هرکجا ذکر او بُوَد تو کهایجمله تسلیم کن بدو تو چهای
آنِ اویی تو کم ستیز بر اویگر گریزی ازو گریز در اوی
جان و تن را به کردگار سپارتا درون سرای یابی بار
کانکه شد پاسبان خانه و سرچون کلیدان بماند در پسِ در
جان و اسباب ازو عطا داریپس دریغش ازو چرا داری
جان و اسباب در رهش در بازبر ره سیل و رود خانه مساز
وقف کن جسم و مال را بر غیبتا بوَی چون کلیدش اندر جیب
جبر را مارمیتَ کن از برباز دان از رمیت سرِّ قدر