بخش ۵۵ - در اتّصال بدو گوید
چند گویی رسیدگی چه بُوَددر ره دین گزیدگی چه بُوَد
تا گزنده بوی گزیده نهایتا درنده بوی رسیده نهای
بند بر خود نهی گزیده شویپای بر سر نهی رسیده شوی
آدمی کی بود گزنده چه تودیو و دد کی بود درنده چه تو
غافلی سال و ماه مغروریدد و دیوی و ز آدمی دوری
سال و مه کینهجوی همچو پلنگخلق عالم ز طبع تو دلتنگ
بر سر شاهراه هیچکسیبرسی در خود و درو نرسی
آیتی کرد کوفی از صوفیعشق و رای قریشی و کوفی
صوفی و عشق و در حدیث هنوزسلب و ایجاب ولایجوز و یجوز
صوفیان دستها برآوردهکه بلی را بلا بدل کرده
خاکپاشانِ حجلهٔ انسشرهنشینانِ حجرهٔ قدسش
همه بدرایتان پردهٔ رشکغرقه از پای تا به سر در اشک
همه ارزانیان حلم شدههمه زندانیان علم شده
خویشتن را فرو نه از گردنتا شوی نازنین هر برزن
دین برون آید ار گنه بنهیسر پدید آید از کُله بنهی
دیدهٔ پاک پاکدین بینددیده چون پاک شد چنین بیند
خاکسارند باد سارانشتاج دارند تاجدارانش
از سر این دلق هفت رنگ برآرجامه یک رنگ دار عیسیوار
تا چو عیسی بر آب راه کنیهمره از آفتاب و ماه کنی
همهٔ خود ز خویشتن کم کنوآنگه آن دم حدیث آدم کن
تا بُوَد نفس ذرّهای با تونرسی هیچگونه آنجا تو
نفس را آن هوا نسازد هیچخیز و بینفس راه را بپسیچ