گنج

بخش ۵۴ - فی الاتحاد

در جهان یک زیان چو سودِ تو نیستهیچ حبس ابد چو بودِِّ تو نیست
ظهرالنور ذوالمنن باشدبطل الزور جان و تن باشد
غیب خواهی خودی زره بردارعیب را با سرای غیب چه کار
غیب‌گو گرد سرخ یزدان استزردرویی کشوری زانست
تو پر از عیب و قصد عالم غیبنتوان کرد خاصه با شک و ریب
برنخیزد به دست بیخردیتاز دو پای نهاد بند خودیت
بود تو چون ترا حجاب آمدعقل تو با تو در عتاب آمد
گفت رو نفس را بکن بدرودورنه برساز از این دو چشم دورود
روز و شب در فراق عقل بنالبیش با عقل خود بدی مسگال
عقل را زین عقیله باز رهانبعد از آن عیش بر تو گشت آسان
بینی آنگه که یابی از دل قوتملک را از دریچهٔ ملکوت