بخش ۳۷ - اندر حب و محبت
عاشقان سوی حضرتش سرمستعقل در آستین و جان بر دست
تا چو سویش براقِ دل راننددر رکابش همه برافشانند
جان و دل در رهش نثار کنندخویشتن را از آن شمار کنند
عقل و جان را به نزد او چه خطردل و دین را فدا کنند و کفر
پردهٔ عاشقان رقیقترستنقش این پردهها دقیقترست
غالب عشق هست مغلوبشخود ترا شرح داد مقلوبش
ابر چون زآفتاب دور شودعالم عشق پر ز نور شود
کابر چون گبر مظلمست و کدرآب در جمله نافعست و مُضر
اندکی زو حیات انسانستباز بسیارش آفت جانست
بس موحّد محب حضرت اوستکه محبت حجاب عزّت اوست
بد نباشد محدّث تلقیننیک باشد محب محنتبین
در محبت نگر به تألیفشزان همه محنت است تصحیفش
ای محب جمال حضرت غیبتا نجویی وصال طلعت غیب
نکشی شربت ملاقاتشنچشی لذّت مناجاتش
پیش توحید او نه کهنه نه نوستهمه هیچاند هیچ اوست که اوست
چون یکی دانی و یکی گوییبه دو و سه و چهار چون پویی
چون رهی کرد فخر و عار تراای حدث با قِدم چه کار ترا
با الف هست با و تا همراهبا و تا بت شمر الف الله
دست و پایی همی زن اندر جویچون به دریا رسی ز جوی مگوی
دست یازیست قالت تو هنوزپای دامیست حالت تو هنوز
شو به دریای داد و دین یک دمتن برهنه چو گندم و آدم
تا کند توبهٔ تو جمله قبولتا نگردی دگر به گرد فضول
تو هنوز از متابعی شیطانتوبه ناکرده کی بوی انسان
تو حدیثی نفس مزن ز قِدمای ندانسته باز سر ز قَدم
صد هزارت حجاب در راهستهمتت قاصرست و کوتاهست
چون ترا بار داد بر درگاهآرزو زو مخواه او را خواه
چون خدایت به دوستی بگزیدچشم شوخ تو دیدنی همه دید
تویی تو چو رخت برگیردرخت و تخت تو بخت برگیرد
رنگیرد جهان عشق دوییچه حدیث است از منی و تویی
نیست در شرط اتحاد نکودعوی دوستی و پس تو و او
بنده کی گردد آنکه باشد حُرکی توان کرد ظرف پُر را پُر
همه شو بر درش که در عالمهرکه او جز همه بود همه کم
چون رسیدی به بوس غمزهٔ یارنوش نیشش شمار و خیری خار
از پی زنگ آینهٔ دل حُرلاست ناخن بُرای هستی بُر
مشو از راه ناتوانستنهمچو کشتی به هر دم آبستن
نیک و بد خوب و زشت یکسان گیرهرچه دادت خدای در جان گیر
نه عزازیل چون ز رحمن دیدرحمت و لعنه هر دو یکسان دید
صورت آنکه هست بر درِ میربادبانی به دست و باد پذیر