گنج

بخش ۲۴ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۴ بیت
کرد روزی عمر به رهگذریسوی جوقی ز کودکان نظری
همه مشغول گشته در بازیکرده هریک همی سرافرازی
هریکی از پس مصارعتیبنمودی ز خود مسارعتی
برکشیده برای خطّ و ادبجامه از سر برون به رسم عرب
چون عمر سوی کودکان نگریدحشمتش پردهٔ طرب بدرید
کودکان زو گریختند به تفتجز که عبدالله زبیر نرفت
گفت عمّر ز پیش من به چه فنتو بنگریختی بگفتا من
چه گریزم ز پیشت ای مُکرمنه تو بیدادگر نه من مُجرم
نزد آنکس که دید جوهر خودچه قبول و چه رد چه نیک و چه بد
میر چون جفت دین و داد بودخلق را دل ز عدل شاد بود
ور بود رای او سوی بیدادملک خود داد سر به سر بر باد
نیک باشی ز دردسر رستیور بدی جمله عهد بشکستی
چون گرفتی ز عدل توشهٔ خویشمرکب تو بود دو منزل پیش
آنچنان شو به حیرت آبادشکه دگر یاد ناید از یادش