گنج

بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۴ بیت
از تو زاری نکوست زور بدستعور زنبور خانه شور بدست
زور بگذار و گِرد زاری گردتا ز فرق هوا برآری گرد
زانکه داند خدای از سر حدقکز تو زورست زور و زاری صدق
چون تو دعوی زور و زر داریدیده را کور و گوش کر داری
روی و زر سرخ و جامه رنگارنگنام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ
بر درِ حق به گردِ زاری گردکه به زاری شوی درین در فرد
این نه از وام توختن باشدبی‌نیازی فروختن باشد
قدرتش را به چشم عجز مبینخواجه آزاد کن مباش چنین
تا به خود قایمی بپوش و بخورور بدو دایمی بدوزد و مدر
هرچه هست ای عزیز هست از ویبود تو چون بهانه یاوه مگوی
بی تو گِل مسجدست و با تو کنشتبا تو دل دوزخ است و بی تو بهشت
بی تو خود کارها همه کرده‌استبا تو کرّهٔ نه پرورده است
تو تویی مهر و کین از آن آمدتو تویی کفر و دین از آن آمد
بنده‌ای باش بی‌نصیبه و چیرکه فرشته نه گرسنه‌ست و نه سیر
از تو بیم و امید دولت راندچون تو رفتی امید و بیم نماند
بوم چون گرد کاخ شه گرددشوم و بدروز و پر گنه گردد
چون قناعت کند به ویران جایپرِ او به بود که فرّ همای
ز آب و آتش زیان پذیرد مُشکنافهٔ مشک را چه ترّ و چه خشک
چه مسلمان چه گبر بر درِ اوچه کنشت و چه صومعه برِ او
گبر و ترسا و نیکو و معیوبهمگان طالبند و او مطلوب
نیست علت پذیر ذات خدایتو به علّت کنون چه جویی جای
مهر دین برنیاید از تلقینمه فرو شد چو تافت نور یقین
پارسا گر به است او را بهپادشا گر بدست ما را چه
تو نکوکار باش تا برهیبا قضا و قدر چرا ستهی
اندرین منزلی که یک هفته‌ستبوده تابوده آمده رفته‌ست
لفظ یسعی بخوان که اندر نشرطرقوا گوی مؤمن است به حشر
مصطفی گفت خه از آن مه شددست موسی خلیل اوّه شد
واو اوّه وفای دینش دادرتبت و قربت یقینش داد
پس چو واو از میان اوّه رفتمانده آه مجرّد اینت شگفت
آه ماندست یادگاری ازوملت او نبود کاری ازو
پیش تا صور در دهد آوازخویشتن را بکش به تیغ نیاز
گر پذیرند گشتی آسودهورنه انگار بوده نابوده
بر درِ بی‌نیازی از کِه و مِهگر تو باشی وگرنه او را چه
روز بهر خروس کی پایدچون شود وقت خور برون آید
چه وجودت به نزد او چه عدممثل تو بر درش نیاید کم
چون برون تاخت چشمهٔ روشنحاجتی نایدش به مقرعه زن
این همه طمطراق آب و گِلستورنه آنجا که محض جان و دلست
چه کند طرقوی مشتی خسطرقو گوی نور خویشش بس
آن چراغ ترا به تست امیدخود برآید به تافتن خورشید
صرصر این شمع را بننشاندجان او نیم عطسه بستاند
پس دراین کوچه نیست راه شماراه اگر هست هست آه شما
همه از راه بندگی دوریدچون خزان سال و ماه مغرورید
چون تو گه نیک باشی و گه بدترست از خود بود امید به خود
پس چو شد روی عقل و شرم سپیدرو تو یکسان شمار بیم و امید