بخش ۲ - فصل معرفت
به خودش کس شناخت نتوانستذات او هم بدو توان دانست
عقل حقش بتوخت نیک بتاختعجز در راه او شناخت شناخت
کرمش گفت مر مرا بشناسورنه کِشناسدش به عقل و حواس
به دلیلی حواس کی شایدگوز بر پشت قبّه کی پاید
عقل رهبر ولیک تا درِ اوفضل او مر ترا برد بر او
به دلیلی عقل ره نبریخیره چون دیگران مکن تو خری
فضل او در طریق رهبر ماستصُنع او سوی او دلیل و گواست
ای شده از شناخت خود عاجزکی شناسی خدای را هرگز
چون تو در علم خود زبون باشیعارف کردگار چون باشی
چون ندانی تو سرّ ساختنشچون توهّم کنی شناختنش
وهمها قاصر است ز اوصافشفهمها هرزه میزند لافش
هست در وصف او به وقت دلیلنطق تشبیه و خامشی تعطیل
غایت عقل در رهش حیرتمایهٔ عقل سوی او غیرت
عقل و جان را مراد و مالک اوستمنتهای مرید و سالک اوست
عقل ما رهنمای هستی اوستهستها زیر پای هستی اوست
فعل او خارج از درون و برونذات او برتر از چگونه و چون
ذات او را نبرده ره ادراکعقل را جان و دل در آن ره چاک
عقل بیکُحل آشنایی اوبیخبر بوده از خدایی او
چه کنی وهم را به جُستنش حثکی بود با قدم حدیث حدث
انبیا زین حدیث سرگرداناولیا زین صفاتها حیران