بخش ۱ - در توحید باری تعالی
ای درون پرور برون آرایوی خردبخش بیخرد بخشای
خالق و رازق زمین و زمانحافظ و ناصر مکین و مکان
همه از صنع تو مکان و مکینهمه در امر تو زمان و زمین
آتش و آب و باد و خاک سکونهمه در امر قدرتت بیچون
عرش تا فرش جزو مُبدَع تستعقل با روح پیک مسرَع تست
در دهان هر زبان که گردانستاز ثنای تو اندرو جانست
نامهای بزرگ محترمترهبر جود و نعمت و کرمت
هریک افزون ز عرش و فرش و ملککان هزار و یکست و صد کم یک
هریکی زان به حاجتی منسوبلیک نامحرمان از آن محجوب
یارب از فضل و رحمت این دل و جانمحرم دید نام خود گردان
کفر و دین هر دو در رهت پویانوحده لا شریک له گویان
صانع و مکرم و توانا اوستواحد و کامران نه چون ما اوست
حی و قیّوم و عالم و قادررازق خلق و قاهر و غافر
فاعل جنبش است و تسکین استوحده لا شریک له اینست
عجز ما حجّت تمامی اوستقدرتش نائب اسامی اوست
لا و هو زان سرای روز بهیبازگشتند جَیب و کیسه تهی
برتر از وهم و عقل و حسّ و قیاسچیست جز خاطر خدای شناس
هرکجا عارفی است در همه فرشهست چون فرش زیر نعلش عرش
هرزه داند روان بینندهآفرین جز به آفریننده
آنکه داند ز خاک تن کردنباد را دفتر سخن کردن
واهب العقل و مُلهم الالبابمُنشیء النفس و مُبدع الاسباب
همه از صُنع اوست کون و فسادخلق را جمله مبدء است و معاد
همه از او بازگشت بدوخیر و شر جمله سرگذشت بدو
اختیار آفرین نیک و بد اوستباعث نفس و مُبدع خرد اوست
او ز ناچیز چیز کرد تراخوار بودی و عزیز کرد ترا
هیچ دل را به کُنه او ره نیستعقل و جان از کمالش آگه نیست
دل عقل از جلال او خیرهعقل جان با کمال او تیره
عقل اوّل نتیجه از صفتشراه داده ورا به معرفتش
سست جولان ز عزّ ذاتش وهمتنگ میدان ز کُنه وصفش فهم
عقل را پر بسوخت آتش اواز پی رشگ کرد مَفرش او
نفس در موکبش ره آموزیستعقل در مکتبش نو آموزیست
چیست عقل اندرین سپنج سرایجز مزوّر نویس خط خدای
نیست از راه عقل و وهم و حواسجز خدای ایچ کس خدای شناس
عزّ وصفش که روی بنمایدعقل را جان و عقل برباید
عقل را خود کسی نهد تمکیندر مقامی که جبرئیل امین
کم ز گنجشکی آی از هیبتجبرئیلی بدان همه صولت
عقل کانجا رسید سر بنهدمرغ کانجا پرید پر بنهد
هرچ را هست گفتی از بُن و بارگفتی او را شریک هش میدار
جز به حسّ رکیک و نفس خبیثنکند در قِدم حدیث حدیث
در ره قهر و عزّت صفتشکُنه تو بس بود به معرفتش
چند از این عقل ترّهات انگیزچند ازین چرخ و طبع رنگ آمیز
عقل را خود به خود چو راه نمودپس به شایستگی ورا بستود
کاول آفریدهها عقل استبرتر از برگزیدهها عقل است
عقل کل یک سخن ز دفتر اونفس کل یک پیاده بر درِ او
عشق را داد هم به عشق کمالعقل را کرد هم به عقل عقال
عقل مانند ماست سرگرداندر ره کُنه او چو ما حیران
عقل عقل است و جان جانست اوآنکه زین برترست آنست او
با تقاضای عقل و نفس و حواسکی توان بود کردگار شناس
گرنه ایزد ورا نمودی راهاز خدایی کجا شدی آگاه