بخش ۱۸ - فی زینةالاطفال
آن نبینی که طفل را دایهگاهِ خُردی به اوّلین پایه
گاه بندد ورا به گهوارهگاه بر بر نهدش همواره
گه زند صعب و گاه بنوازدگاه دورش کند بیندازد
گاه بوسد به مهر رخسارشگاه بنوازد و کشد بارش
مرد بیگانه چون نگاه کندخشم گیرد ز دایه آه کند
گویدش نیست مهربان دایهبرِ او هست طفل کممایه
تو چه دانی که دایه به داندشرط کار آنچنان همی راند
بنده را نیز کردگار به شرطمیگذارد به جمله کار به شرط
آنچه باید همی دهد روزیگاه حرمان و گاه پیروزی
گاه بر سر نهد ز گوهر تاجگه به دانگی ورا کند محتاج
تو به حکم خدای راضی شوور نه بخروش و پیش قاضی شو
تا ترا از قضاش برهاندابله آنکس که اینچنین ماند
هرچه هست از بلا و عافیتیخیر محض است و شر عاریتی
بد به جز جلف و بیخرد نکندکه نکوکار هیچ بد نکند
سوی تو نام زشت و نام نکوستورنه محض عطاست هرچه ازوست
بد ازو در وجود خود نایدکه خدا را بد از کجا شاید
آنکه آرد جهان به کُن فیکونچون کند بد به خلق عالم چون
خیر و شر نیست در جهانِ سخنلقب خیر و شر به توست و به من
آن زمان کایزد آفرید آفاقهیچ بد نافرید بر اطلاق
مرگ این را هلاک و آنرا برگزهر آن را غذای و این را مرگ
زاینه روی را هنر باشدگرچه پشتش پُر از گهر باشد
آینه گر چو پشت روی سیاهبودیی کس نکردی ایچ نگاه
زاینه روی به بُوَد خورشیدپشت او خواه سیاه و خواه سپید
چون ترا از درون دل بنگاشتآینهٔ تو ز پیش دل برداشت