گنج

شمارهٔ ۹۹

به غیر مرگ که دور از توام به آن محتاجگر آن طبیب علاجم نمی کند چه علاج
به شهر حسن مه مصر بود چو رفتنهاد بر سر آن شاه خوب رویان تاج
به بحر عشق تو دل چون سفینه و غمتبر او چو باد مخالف ز هر طرف امواج
به غیر خسرو عشق بتان به ملک دلمکسی نخواسته از کشور خراب خراج
(سحاب) ار شکند ساغر زجاجی دلشود درست ولی هم ز فیض عام زجاج