شمارهٔ ۹۸
خطا نکرده بود روزم از تو تار عبثمراست شکوه خود از جور روزگار عبث
نداد وعده و من در رهش ز غایت شوقتمام عمر نشستم در انتظار عبث
سوی تو صید خود آید اگر تو صیادیمتاز رخش خود ای نازنین سوار عبث
دلا تو قابل فتراک آن سوار نئیمرو به صید گهش هر دم ای شکار عبث
به این گمان که شود روزگار ما به تو خوشبه صرف عشق تو کردیم روزگار عبث
گذشتی از پی کار دگر بکلبه ی منز شوق وصل تو شد کار من ز کار عبث
ز جور مدعیان شد جدا ز یار (سحاب)و گرنه یار نگردد جدا ز یار عبث