شمارهٔ ۱۰۰
آنرا که درد عشق تو ره یافت در مزاجمرگ است یا وصال یکی زین دواَش علاج
در ملک حسن و ملک ملاحت تو آن شهیکالحق سزد اگر دهدت شاه مصر باج
ماهی تو وز طرهات اینک به رخ کلفشاهی تو وز کاکلت اینک به فرق تاج
مژگان تو سنان و دو چشمان دو ترک مستزلف تو صولجان و دو پستان دو گوی عاج
ای شه به شهر حسن تو باید ز جان گذشتکآنجا به غیر جان نستانی ز کس خراج
در جان چو درد تست به درمان چه حاجت استدر دل چو زخم تست به مرهم چه احتیاج
با جان همان کنی که کند برق با گیاهبا دل همان کنی که کند سنگ با زجاج
بی او (سحاب) خواب نیاید به دیدهاتگر از پرند بالش و از پرنیان دواج