شمارهٔ ۹۵
حکایت لب شیرین عبارتت به عبارتچو آورم نچشد کام شهد غیر مرارت
فزون ز مژدهٔ وصل است خرمی تو قاصدمگر به سوی من آری ز مرگ غیر بشارت
علاج گریه ی من زآن نمیکنی تو که داردز آب دیده ی من باغ خوبی تو نضارت
دلا نهاد هر آنکس بنای خانه ی غم رانخست ریخت ز خاکستر تو طرح عمارت
گرفته ام عوض نیم جان ز لعل تو جانهازیان بجان مرسادش که کرده وضع تجارت
باو نداشتم اول گمان اینهمه خوبیچو ذره ی که بخورشید بنگرد به حقارت
(سحاب) کشور دل را بدیگری نسپاردکه نیست جز تو کسی را به ملک حسن امارت