شمارهٔ ۹۶
آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوستدوستش دارم و داند که ورا دارم دوست
مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیراآن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست
چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد استدام دلها شکن طره ی آن مشکین موست
بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طربتا که آن سرو سهی سایه فکن بر لب جوست
نکنم رو بسوی کعبه و بتخانه و دیرهر کجا دوست در آنجاست مرا رو سوی اوست
سوز دل رفع نگردد ز مداوای طبیبوصل یار است که بیماری دل را داروست
بگزین یار خوش آواز و نکو چهره (سحاب)ز آنکه قوت دلت آواز خوش و روی نکوست