شمارهٔ ۹۴
همین نه غیر رخ یار دید و هیچ نگفتکه تنگ در بر خویشش گرفت و هیچ نگفت
به بوسه ی شدم امیدوار و از کین بازبجای عربده لب را گزید و هیچ نگفت
همین بس است به هجر منم گواه که تیغبقصد کشتن من سر کشید و هیچ نگفت
مرا گمان که کرده است پاسبان امشبکه پای من به حریمش رسید و هیچ نگفت
اگر ندیده رخت چشم ناصح از چه سبببچشم خویش مرا با تو دید و هیچ نگفت
چکید زهر جگر سوز رشک راهردمچو زهر هجر تو نتوان چشید و هیچ نگفت
(سحاب) را نرسد حرف خونبها که از اوهزار مرتبه در خون طپید و هیچ نگفت