شمارهٔ ۹۳
آنرا که زهجر دردناک استیا چاره وصال یا هلاک است
از چشم و دلم در آب و آتشچشمم سمک و دلم سماک است
دامان کشیم ز دست و آنگاهدستی که چو دامن تو پاک است
آهست اگر طبیب دلهابیچاره دلی که دردناک است
در باغ بهشت بس شجرهاستاما نه به خاصیت چو تاک است
آن مه به (سحاب) ما بود دوستاز خصمی آسمان چه باک است