گنج

شمارهٔ ۷۴

زاهل امتحان کس در میان نیستکه بر دست تو تیغ امتحان نیست
جفای او به کام تست از آن دلبه فکر انتقام آسمان نیست
حباب آسا گشودم چشم و دیدمکه چیزی از وجودم در میان نیست
مگر دستار بر رطل گران دادکه شیخ شهر با ما سر گران نیست
چه باکش از هجوم دادخوهانکه اهل شکوه او را بر زبان نیست
گرفت آهم عنانش را که رخششزتک مانده است و دستی بر عنان نیست
(سحاب) آن را به خون ریزی قرینیبجز تیغ شه صاحبقران نیست
خدیو بحر و بر فتحعلی شاهکه چرخش جز غبار آستان نیست