شمارهٔ ۷۵
پایان شب هجر تو خواهم پی حاجاتهر گه که بر آرم به فلک دست مناجات
گفتی که به خواب تو بیایم شب هجراندر دیده ی من خواب و شب هجر تو هیهات
هم جان دهد و هم بستاند لبت آریاز معجز عیسی بودش بیش کرامات
با یاد توام دوش عجب بزم خوشی بودتا بر سرم امروز چه آید ز مکافات
خط سر زده ز آن رخ ولی از طره و مژگانپیدا بود از حسن تو آثار و علامات
از پای زنم تا به لبش بوسه که یک بارسالک نتواند که کند طی مقامات
از سیل سر شکم به فغان اهل زمینندوز شعله آهم به حذر اهل سماوات
بیگانه چنان معتبر امروز که بر منسهل است که جوید به سگان تو مباهات
هر جای که از مصحف خوبی بگشودمدر شان تو دیدم شده نازل همه آیات
فرقی که میان من و او هست به محشرمن منفعل از معصیتم شیخ ز طاعات
با آنکه پشیمان شدم از صحبت زاهدترسم که زمن نگذری ای پیر خرابات
دانسته (سحاب) از بر او دور نگردماین نیست که چندان نکنم درک کنایات
سلطان جهان فتحعلی شاه که افلاکاز بندگی حضرت او جسته مباهات
ذاتش ز حوادث ابدالدهر مصون باداز معدلتش دهر مصون از همه آفات