گنج

شمارهٔ ۷

ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش رازتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را
به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانمکه مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اولبه حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اولبه حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالمکه بیند مهربان با غیر یار مهربانش را
روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی راکز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را
تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانماز آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را
فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بینکه هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را
دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخششبه عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را
(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما راکه بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را