شمارهٔ ۶
شعلهور چون برق خواهم بی تو آه خویش راتا کنم زان چارهٔ روز سیاه خویش را
نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسرویکز خرابی منع نتواند سپاه خویش را
شکوهٔ او جرم ما وین جرم را دل عذر خواهتا چه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را
بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویشکافگند بر خویشتن دایم نگاه خویش را
من ندانستم بود کشتن سزای جرم مهرورنه زو پنهان نمیکردم گناه خویش را
نیست میر کاروان را ایمنی زآسیب راهتا نباشد رهنما گم کرده راه خویش را
گرچه پیر سالخوردی شد (سحاب) اما کندصرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را