شمارهٔ ۶۵
جز دام توام شکر که جای دگری نیستور هست مرا جای دگر بال و پری نیست
می نوش چه اندیشه ات از رنج خمار استآن عیش کدام است که بی دردسری نیست
ضدند نکویی و وفا ورنه که دیده استهرگز پدری را که بفکر پسری نیست
دانم اگر این است مرا قوت پروازوقتی که بگلشن رسم از گل خبری نیست
از لعل شکر بار مرا هیچ نصیبیغیر از لب خشکی و جز از چشم تری نیست
دانی که زهم عشق و هوس کی بشناسیروزی که در آن کوی بجز من دگری نیست
بگذار قدم همچو (سحاب) ای دل گمراهپا در ره عزلت که در آن ره خطری نیست