شمارهٔ ۶۰
سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیستکو در دل و جز او بدلم راه کسی نیست
با نالهٔ دل نیست ز واماندگیم باکدر گوش من اکنون که صدای جرسی نیست
گفتم که بر آرم نفسی با وی و اکنونکز لطف به بالین من آمد نفسی نیست
گوشی به حدیث چو منی نیز توان دادتا حرفی از آسایش کنج قفسی نیست
با آه من و اشک (سحاب) از چه ندانمکوی تو همان پاک ز هر خار و خسی نیست