گنج

شمارهٔ ۶۱

به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشتگذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت
فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچینگلی بگلشن تا موسم خزان نگذاشت
نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشتکه در جهان کسی از پیر و از جوان نگذاشت
مرا جفای تو نگذاشت بر در تو و منز شرم روی تو گفتم که پاسبان نگذاشت
خیال هیچ غمی هرگزم بدل نگذشتکه روزگار همان غم مرا به جان نگذاشت
ز آشیانه نیارم بکنج دام تو یادکه ذوق او بدلم شوق آشیان نگذاشت
زرشک دوستی اش آسمان دو کس با همبه عهد آن مه بی مهر مهربان نگذاشت
به پیش تیر کمان ابرویی (سحاب) دلمنشانه ایست که تیرم از آن نشان نگذاشت